خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نیچه ی درون

همه ما در نوجوانی نظیرش را با حماقتی بیشتر یا كمتر در زندگی داشته ایم

ارم جسم رویاست، آرزوهایی كه به آن ها خواهید رسید، مكانی كه اگر به صدایش گوش كنید آرزوهایی ایست كه در حال به وقوع پیوستن هستند؛ آن گاه كه صدایشان می زنید جلو می روند، و آنگاه كه فراموششان می كنید به خاطرات دیگران كشانده می شوند، ممكن است توی خاطره هایی نیز گیر كنید، ممكن است پدرتان را به جایی نامعلوم ببرند كه دیگر او را نبینید، ممكن است شما را عضو سازمان جاسوسی ارم كنند ولی هرگز برایتان خوشایند نباشد، ممكن است عاشق دختركی عرب شوید و هیچ گاه دیگر او را در خیابان الرسول پیدا نكنید. یا آن كه شانسی به دست بیاورید و شما را به كوه خدایان بفرستند و از آن پس یك رابط یا پیامبر خوانده شوید و چیزهای زیادی را ناخودآگاه بدانید كه دانستن شان هیچ گاه آرزوی تان نبوده است ، شاید روزی همه به دنبال شما بیافتند و شما به دنبال راه فراری از دست آن ها بگردید. ممكن است دغدغه ذهنی تان تغییراتی سیاسی باشد یا روزمره گی هایی بی پایان، ولی یك چیز واضح است،‌ شما در تمام این ممكن ها ناممكن شده اید، چرا كه شما وارد دنیای دیگران شده اید. برخیزید، پایتان را عقب بكشید و به آرزوی خودتان فكر كنید چرا كه در هر لحظه در ارم جهانی زاییده می شود كه فرزند پدر زمینی خود است.

ارم همه چیزهایست كه خوب یا بد كسانی را می سازد كه حاضر نیستند آن ها را فراموش كنند. بیاید جور دیگری به تمام روزهایی كه بر من گذشت نگاه كنیم، رویای پیر مردی در حال وقوع است كه حاضر نیست عشق یكطرفه اش را به دختركی عرب با رسیدن به آن پایان دهد، و رویای جوانی كه آرزو می كند كه پدرش برای همیشه او را ترك كند تا روی پاهای خودش بایستد، این یكی كمی جالب تر است شاید این یكی رویای خواهرم باشد، رویای كسی كه می خواهد سر از كار همه در بیاورد و رویای سازمان جاسوسی ارم را دارد، رویای راهبه ای كه آرزو دارد روزی با خداوند حرف بزند و رویای كوه خدایان را بنا می كند، شاید این یكی كمی گیج كننده باشد ولی همه ما در نوجوانی نظیرش را با حماقتی بیشتر یا كمتر در زندگی داشته ایم، رویای نوجوانی كه می خواهد آنقدر مهم باشد كه همه ما زمینی بودگان نیز از او امضا بخواهیم، همه این ها رویاهایی بوده اند كه برای تازه كار بودنم در ارم رخ داد، ارم مرا گیج خودش كرده بود،‌ آنقدر كه ارم را پایان آرزوها یا معبد خدایی آن ها دیده بودم، اما ارمی ها آنقدر برای خودشان توجیه شده اند كه رویای من شان روزی از روزها جرات كند و به وقوع بپیوندد، اگر حواستان را جمع نكنید ممكن است در آرزوهایتان هم به دنبال آرزوهایی بگردید و آن وقت دیگر هیچ چیز طعم خودش را نمی دهد چرا كه نیمی از شما خودش را فراموش كرده است.

خرگوش

شرافت انسانی اش ترجیح داد كه تعجب كند و به من گوش زد كند كه پاك به سرم زده

شرافت انسانی اش ترجیح داد كه تعجب كند و به من گوش زد كند كه پاك به سرم زده

به همین سادگی است كه یكی شداد می شود و دیگری كارگر به رویا رساندن شداد، بعضی چیزها میانه ندارند، یا باید رویای خودت را بسازی یا رویای دیگران شما را بسازد، فكرش را بكن صبح سركار می روی و می گویی كه دیگر حاضر نیستی كه برای سازمان جاسوسی ارم كار كنی و رئیست فكر می كند كه هوای مردن به سرت زده، هر چقدر هم كه سعی می كند كه تو را سر عقل بیاورد باز هم نمی تواند و در آخر مجبور می شود كه شما را تهدید به مرگ كند و آن وقت است كه به رئیس می گویی كه دلت می خواهد به خانه بروی و در ناهنجار ترین نقطه لم بدهی، یكی از كفش هایت را روی سینه ات بگذاری، با یكی از دست هایت آنقدر شماره غریبه ها را بگیری كه یكی گیرت بیاید كه جواب هایی نامربوط تر از خودت بدهد و در این بین به ساندویچ پنیرات گاز بزنی آنطور که گاهی مکالمه ات دستخوش پیچ و لول صدا در لقمه ات شود.

رئیس خوشش نمی آید، از آن چرکین مغزهای ایست که طاقت لوس بازی های گاه و بی گاه دیگران را ندارد چه برسد به آنکه روزی تلفن را توی دستش بگیرد و به دنبال راه فرار از سیم پیچی ناشی از دست اندازی های شهوانی اش باشد اگر چه به اندازه همه ما آسیب پذیر است ولی ترجیح می دهد که این مورد را در چهره اش بروز ندهد ، از همان تفکرات مقدس شده که ناشی از کشمکش دین-ماده است. اگر من هم روزی بدون کنار گذاشتن تعصبات دینی به ماده گرایی می پیوستم به مراتب اوضاع ام از رئیس بدتر بود.

اما من فقط همانند خرگوشی عمل می کنم که در روزی برفی حاضر است تمام شهر را برای رسیدن به هویج قدم به قدم حفر کند حتی اگر در آخر جسدش را در تهه چاله صد ام پیدا کنند، و حال رئیس خرگوشی خوش پوش است که صبح برفی بیدار می شود و منتظر می ماند که برف ها آب شوند تا تمام هویج ها خودشان بیرون بیایند و تنها زمانی بیرون می آید که برف ها آب شده باشند، حتی اگر تمام ماه را برف ببارد.

باز هم رئیس مقاومت می كند، كتش را كنار می زند تا دسته چكش را بیرون بیاورد و تو دستت را توی شكمش می بری و یك مشت چربی را با دست هایت وزن می كنی، شاید تمام آن كارها در یك چشم به هم زدن برایم اتفاق افتاد، رئیس دلش می خواست كه واقعا مرا به مرگ تهدید كند ولی شرافت انسانی اش ترجیح داد كه تعجب كند و به من گوش زد كند كه پاك به سرم زده،‌ و من هم گوش زد می كردم كه دلم دیگر برای خوردن ساندویچ پنیر طاقت نمی آورد.

از آن روز بود كه تمام نظام فكری ام  روی کف سازمان جاسوسی رید و مرا به محله خیالاتی ها فرستادند، چه کسی اهمیت می دهد كه از هر صد هزار نفر یك نفر آدم مهم از اینجا بیرون می آید و آنكه همه صدهزار نفر تا چهل سالگی فكر می كنند كه آن آدم مهم هستند، البته فكر مسخره ایست انتظار، آن هم در انتظاری برای مهم بودن، چرا كه مهم این است كه پرونده سازی ها  بر علیه دیوانگان پایان داده می شود و یكی از روزها جای پدر را به من نشان می دهند، شاید همین کافی است که هر شب مشق شب های پسرم را نگاه بیاندازم و برایش خیالی ترین داستان ها را تعریف کنم و برای تمام عمرش بهشتی را بسازم که پدر ناشیانه برایم ساخت.

—————————–

پ.ن : برای ارضای روح کنجکاوتان تنها می گویم که تمام این مدت را برای به دست آوردن زندگی جنگیدم.

پ.ن : برای آنان که ناشناخته هایشان را به دیگران می شناسند، هیچ گاه فراموش تان نمی کنم.

پ.ن : در منوی  SocialVibe می توانید مرا در روند صلح و حقوق بشر کمک کنید.

به یادم افتاد که پدر آخرین بار از من رنجیده بود و خیابان الرسول بهترین قهوه ها را دارد و این که عرب ها تنها در عربستان زندگی زندگی نمی کنند

به یادم افتاد که پدر آخرین بار از من رنجیده بود و خیابان الرسول بهترین قهوه ها را دارد و این که عرب ها تنها در عربستان زندگی زندگی نمی کنند

آخرین بار پدر از من رنجیده بود، هر دو مان منتظر بودیم که دیگری خود لعنتی اش را کنار بگذارد و برای لحظاتی دیگری را ببوسد، توی خیابان پرسه می زدم، چند روزی ایست برای پیدا کردن دوستان جدید به خیابان الرسول می روم، کافه ای برای مسلمانان همه جوره که در جلوی آن درست دویست قدم بالاتر مسجدی بنا شده که وقتی غروب ها اذان می دهد نصف مسلمانان از توی کافه بلند می شوند و  از همان جا می شود مسلمانان را تا وقتی که داخل مسجد می شوند دنبال کرد، از شش ماه پیش هیچ عطری به دماغم مزه نمی داد از آن به بعد بود که تصمیم گرفتم که فقط دیگران را بو کنم، بعضی ها بوی خودشان را می دهند اما دلپذیر است، بعضی دیگر هر چقدر هم با شیشه عطر حمام می کنند باز هم بوی گندشان توی دماغ جا خوش می کند.

از وقتی که آن دخترک عرب را توی کافه دیده ام دوباره مشامم باز شده، یک هفته پیش بود، درست همان روزی که ارم غرق در برف شده بود. شب که خوابیدم بوی عطر یکسال پیش انگار همه بدنم را گرفته بود، وقتی هم که بیدار می شدم فکر می کردم دیگران به من مالیده شده اند و در این بین مقداری عطر مجانی برای چند ساعتی روی تنم  مانده ولی حتی اگر دخترک بازیگوشی هم ساعت ها در تنم پیچ خورده باشد باز هم این بو آنقدر واقعی به نظر نمی رسد.

چند روز پیش عماد سعید یکی از آن عرب های سوری مرا به انجمن ترک سیگار معرفی کرد، از همان زمان بود که به یادم افتاد که پدر آخرین بار از من رنجیده بود و خیابان الرسول بهترین قهوه ها را دارد و این که عرب ها تنها در عربستان زندگی زندگی نمی کنند، آن طرف تر جایی فرا تر از سرزمین هزار و یک شب می توان قهوه خورهایی را دید که خودشان را امروز به ارم رسانده اند، به همان اصالت پرستی قهوه را با چراغ الکلی کف می دهند و به همان طبع خوش گذران شان قبل از خوردن قهوه به روش ترک ها قبل از خوردن قهوه، آب سرد می خورند.

وقتی که صدای اذان بلند می شود، عده ای از آن مسلمان های همه جوره که توی کافه نشستن را ترجیح داده اند، شروع می کنند به پیچیدن توتون، بوی پدر بزرگ می آید، همان پیرمردی که وقتی بوی توتون اش بلند می شد، تازه فک حرف زدنش را دوباره به دست می آورد، برمی گشت به دورانی که در خیابان های شهر برای زنده ماندن کت می فروخته و همیشه قصه اش از بعد از زمانی شروع می شد که نامادری اش او را از خانه بیرون انداخته، آخر پیرمرد اعتقاد داشت هیچ گاه نباید از چیزی گله کرد، مخصوصا که وقتی که می دید که بعد از آن اتفاق برای تمام زندگی اش آماده شده.

غروب بود، صدای اذان که تمام شد، برای رفتن به نزد عماد سعید، خیابان الرسول را پیاده ترک می کردم.

اتاق سفید

از آن احساس هایی که جوانان اولین بار در مواجهه با دنیای عقلی از خود نشان می دهند

براساس قوانین محله ای (1) که در آن زندگی می کنیم، افراد نمی توانند با خانواده باشند برای همین از روزی که وارد ارم شده ام هنوز به دیدن پدر و مادر نرفته ام، آن ها هم برای خودشان دارند تنهایی زندگی می کنند، چند بار به گابریل نامه نوشتم، اما در جواب تمام نامه هایم می گفت “فکر کرده ای که عیسی هستی که این جور با جهان در می افتی!” توی تمام مدت اقامتم در ارم این روزها قدری همه چیز گنگ به نظر می رسد، نامه ای هم از جامعه حقوق بشر در ایالات متحده به دستم رسیده که گفته شده، پرونده ام را فرستاده اند به سازمان جاسوسی آمریکا، چون معلوم نیست که برای منافع چه کشوری عمل کرده ام، از یک سو به تفکر خاورمیانه ای تاخته ام و از جایی دیگر کارهای امپراطوری های بزرگ را زیر سوال برده ام، می گویند به هیچ وجه نمی توانم به آن بالا باز گردم چون همه به دنبالم بسیج شده اند.

بعد از این همه اتفاق خود را تنها ترین انسان روی زمین می دانستم، از طرف میدان شداد برای قدم زدن عصرانه ام می رفتم که لیموزینی جلوی پایم سبز شد دو مرد که سرتا پایشان سفید بود از داخل لیموزین بیرون آمدند و گفتند که باید همراه شان بروم، گفتم “مشکلی پیش آمده؟” گفتند “تازه واردها در ارم باید بعد از اقامت در ارم به طور کامل آنالیز شوند و من هم استثنا نیستم” سوار شدم و از من خواستند که چشم بند را روی چشمم بگذارم و به ایتالیایی به هم چیزی گفتند، ماشین راه افتاد تا وقتی که خودم را در اتاقی سفید رنگ یافتم، همه چیز حتی مردی که روبه رویم ایستاده بود همه چیز اش سفید بود، لنز سفیدی هم توی چشمش گذاشته بود، به طوری که حتی نمی شد مرز میان سیاهی و سفیدی را فهمید، دست و پای من هم سفید شده بود، اول خجالت کشیدم چون هیچ چیز تنم نبود.

راحت باش! فقط چند تا سوال از تو می پرسیم

من – به هر سوالی که بتوانم پاسخ می دهم

ورود تو به ارم سیاسی بوده، چه کسی به تو گفت که ارم وجود دارد؟

من – شب خوابیدم و صبح به یادم آمد که در زمین بهشتی به نام ارم وجود دارد، قرار بود بروم به خیابان پنجم شمالی پیش مارک بی کس، ولی مارک بسیار نژاد پرست بود، خانه را فروخته بودیم و باید بالاخره به یک جایی می رفتیم، به همین دلیل تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چنین جایی وجود دارد.

اگر برسی روی زمین سرت از تنت جدا می شود، هیچ کس هم اینجا تو را نمی شناسد، والدین ات را امروز به جایی دور افتاده در ارم فرستادیم دیگر آنها را نخواهی دید، تو در جایی مطالبی در مورد سازمان جاسوسی ارم به چاپ رسانده ای، چه کسی این را به تو گفته؟

من – شب خوابیدم و فهمیدم در مورد سازمان جاسوسی ارم چیزهایی می دانم، راستش فکر کردم باید این جور جایی وجود داشته باشد.

تو مبعوث شدن پیامبر ارم را یک بازی سیاسی خوانده ای، می دانی چه کسی می تواند تنها از این حرف بزند؟

من – می شود بگویید که چه اتفاقی افتاده؟

ما پیوند های زیادی را بین تو و خدایان یافته ایم، تو یک مدیوم هستی که سعی دارد که به هر جا که می رود همه چیز را به نفع خدایان تمام کند، در نوشته های چاپ شده از تو، خداوند به طرز بی پروایی مورد خطاب قرار گرفته و از او به عنوان یک شخصیت صحبت شده

من - اینجا مگر ارم نیست؟ چرا نمی گذارید آزادانه هر چه را که می خواهم بر زبان بیاورم

چون تو یک نابودگری و نابودگران جایشان در بین مردم نیست.

من – می خواهید مرا نابود کنید؟

نه تو از حالا در سازمان جاسوسی ارم استخدام هستی، هر چیزی که بخواهی انتشار دهی اول با ما صحبت می کنی و بعد دست به این کار می زنی و گرنه هیچ اثری از تو برای تمام عمرت باقی نخواهد ماند، ما باید آدم هایی مثل تو را تحت کنترل در بیاورم و از آن ها بر ضد خدایان استفاده کنیم، چون حداقل اش فعلا ما به این نتیجه رسیده ایم تنها یک خدا وجود دارد و باقی خدا نیستند، بلکه واسطه هایی هستند که بشر را تحت کنترل در می آورند تا از آن به نفع خود استفاده کنند.

از اتاق بیرون رفت و همه ذهنم به هم ریخته بود، انگار مرا میان تنش های فلسفی در دوران جوانی تنها گذاشته باشند، از آن احساس هایی که جوانان در مواجهه با دنیای عقلی از خود نشان می دهند، دیگر هیچ صدایی از آن اتاق بلند نشد و بعد از چند دقیقه دیگر ندانستم که چه اتفاقی برایم افتاد.

——————————————–

1.هر محله در ارم دارای قوانین مختص به خود است که ساکنان آن در صورت زندگی در آن محله باید همه قوانین اش را رعایت کنند.

...نزديك يكي از درخت ها برايش چيزي شبيه به خداي نوري مي سازند و از توي يكي از آن ميكرو اسپيكرهايش هر چه را كه مي خواهند به پيامبر وحي مي كنند...

هنوز در ارم گوسفندانی از نسل گوسفندان موسی زندگی می كنند كه هر گاه كسی به سرش می زند و فكر می كند كه پیامبر شده گله را به دستش می دهند تا ببرد توی دشت های اطراف ارم بگرداند، بعد نزدیك یكی از درخت ها برایش چیزی شبیه به خدای نوری می سازند و از توی یكی از آن میكرو اسپیكرهایش هر چه را كه می خواهند به پیامبر وحی می كنند، می گویند متصدی یك روز با مادر زنش دعوایش شده بعد آمده توی گوش یكی از این پیامبرها هر چه را كه عشقش كشیده گفته، پیامبر بیچاره تا آخر عمرش سعی كرده كه همه را از حرف زدن با مادر زنشان منع كند و از آن هم بیشتر حتی سعی كرده كه خانواده را از توی فرهنگ ارم پاك كند كه بعد از آن همه اهالی ارم بی خانواده شده اند.

اول كمی مقاومت كرده اند و بعد كه نشسته اند حسابی روی این موضوع فكر كرده اند دیده اند كه پیامبر بی راه هم نمی گوید،‌ این موضوع را فقط سازمان جاسوسی ارم یا سی آی ایی می داند و بس. می گویند عده ای به حرف پیامبر شك داشته اند تا وقتی كه پیامبر گفته “خدا وكیلی قبول كنید دیگر، به خدا قسم شما متعصبان به پدران خود هستید” و بعد از آن همه قبول كرده اند، عده ای هنوز تعصب داشته اند ولی بعد از این كه بی خانواده بودن را تجربه كرده اند دیگر یا دلشان نخواسته و یا دیگر فعالیت هایی در ذهنشان رخ داده كه دیگر باخانواده نشده اند.

عده ای هم امروزه جمع می شوند توی میدان شهر و افسوس این رخداد تاریخی را می خورند و بعد از آن راهشان را می گیرند می روند پی كارشان یعنی یك جور این چیزها به نوعی برای تك تك افرادی كه در ارم زندگی می كنند پز دارد كه هنوز درك اش از توان من خارج است، مثل این می ماند كه توی خیابان هفتم (1) باشی بعد با تمام شخصیتت بلند شوی آلتت را توی دستت بگیری و رو به تمام خیابان بشاشی و بعد با تمام افتخارت به دیگران پوسخند بزنی. می دانی كه ؟ پوسخند بزنی.
———————————–
1.خیابانی كه خانه قبلی ام در آن قرار داش

نوشته‌های قدیمی‌تر »