خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دعای شب مشغله

پروردگارا! کلیه هایم دیگر توان قهوه نوشیدن ندارند و چشم هایم دیگر توان باز ماندن…

یک نخ وینستون پایه قرمز از آسمان می افتد، رویش نوشته  بگير كوفت كن.

frogs-legs-for-dinner-minaz-jantz

پسرك هایتان هیچ چیز از جهان نمی دانند

پسرك آرمان گرای من (1) هر گاه به سرش می زند هیچ پدری(2) جلودارش نیست، پسرك هایتان را آزاد كنید تا به ارم برسید، پسرك هایتان اگر در درونتان بمانند دیر یا زود پدران بی رحمی می شوند كه فرزندشان را درس می دهند، پسرك هایتان جلوه هایی از خرده آرزوهای گاه و بی گاه محالتان هستند كه تا آن زمان كه به ذهنتان می رسند هنوز پدرتان نشده اند، پسرك هایتان هنرمندان بی باكی هستند كه دستشان را دراز می كنند كه خلفشان كنی،‌  پسرك های عاشق، پسرك های عالم، پسرك های پولدار، پسرك های حقیقت نگر و  پسرك های آزاد  همه  پسرك هایی هستند كه می خواهند دنیا را با پدرشان فتح كنند، پسرك هایتان هیچ چیز از جهان نمی دانند، آن ها كودكانی هستند كه به آنان یاد داده اید كه زندگی به اندازه خودشان ساده و فاتح است.

پسرك هایتان همه را در خود دارند، عشق می ورزند و فتح می كنند، پسرك هایتان به گذشته فكر نمی كنند، پسرك هایتان به جهان می خندند تا جهان را در خنده شان فرو ببرند، پسرك هایتان هیچ گاه محدود نمی شوند مگر این كه آنان را پدر خود سازید تا برای همیشه به دنبالشان برای راه خروج تلاش كنید، فرزندان تنها تكیه می دهند و پدران فتح می كنند، اجازه دهيد پسرك هایتان تكیه كنند تا به خودتان كه پدران شان هستید تكیه كنید.

گوروی جوان در روز چهارم برای همه ما تازه واردهای شهر جادویی شان سخنانش را گفت، از روی چهار پایه پایین آمد و به دنبال پسرك اش رفت.
———————————————–
1. پسرك آرمان گرای درون
2. انسان


روزی بزرگ…

2211671583_83fecf799a_m

...تا دوباره گيسو بانو بخوانيم اش...

روزی بزرگ خواهم شد و با دست های بزرگم توی گوش حامد خواهم زد، نگین را به زنی می گیرم، خواهرم را تبعید می كنم به سلول های آدم بدها، قصری از شكلات سلطنتی خواهم ساخت و با نگین همه اش را می خوریم، آنقدر كه هیچی برای حامد نماند، می دانم كه پدر هیچ گاه میل ندارد كه از شكلاتمان بخورد حتی لواشك های ارم هم نمی تواند ذوق احمقانه اش را تكان دهند چون او سال هاست كه در سال های سرد فرو رفته، او را خواهم برد به ماه تا تنها به همه مان خیره شود به شكلات های سلطنتی، به ارم، به عكس خدا در زیر زمین خانه مان كه خواهر كافرم روزی برای جبران غمش از دست پدر در آنجا كشید.
برای ایمیلیا، عروسك خواهر شرورم خانه ای خواهیم ساخت و شامپویی جادویی تا دوباره گیسو بانو بخوانیم اش، پول تفنگ شكسته ام را از نادیا خواهم گرفت، گوش سامان را می كشم و قبلش مادرم را می كشم تا دیگر كسی برای شكایت وجود نداشته باشد، وقتی كه مرد شوم، شمشیرهای پلاستیكی مان را از آرش باز خواهیم ستاند و دوستانشان را بر در خانه هایشان به بدون ترس از پدرانشان دار خواهیم زد، وقتی كه مرد شوم اول از همه ریش ملای مسجد محله مان را خواهم كشید تا دیگر به پدر دروغ نگوید.

وقتی كه مرد شدم دلم خواست حامد توی گوشم بزند، نگین تنها، دوستم باشد، شكلات ها تمام شدنی باشند، ایمیلیا بدون مو باشد، نادیا تفنگم را بدزدد، مادر سامان به در خانه مان بیاید، آرش و دار و دسته اش شمشیرمان را به تاراج ببرند و ملای محله مان به پدر دروغ بگوید.

امان از دستمان!

هر طور كه حساب كنی، آدم های اینجا هر كدامشان یك جوری كم دارند، یعنی اصلا امثال بالایی ها تویشان پیدا نمی كنی شاید برای این است كه هر كدامشان از فزرندان یكی از بزرگان  اند؛ بالاخره هیچی نباشد آن ها آدم هایی خاص با روش تربیتی خاصی برای فرزندانشان بوده اند كه تحملش برای ما انسان عادی ها كمی احمقانه است. از وقتی كه به ارم رسیده ایم از لحاظ قوانین جامعه هیچ تفاوتی با حكومت های دموكرات نمی بینم، چون اصولا اگر قرار باشد توافقی بین این افراد ایجاد شود تنها حكومت دموكرات جواب می دهد جالب هم اینجاست هیچ كس هم اعتراضی ندارد، برای مثال وقتی كه از یكی از سیاستمداران اینجا پرسیدم كه شما چطور هیتلر را رام كردید، گفت “به او یك بازی استراتژیك هدیه دادیم.” یعنی به همین سادگی اینجا این چیزها حل می شود.

Surreal 14

جايي كه بي شباهت به ارم امروز نيست

وقتی كه وارد شهر شدیم به دربان شهر گفتم “كجاست عظمت بهشت شداد؟” جوری كه انگار من اولین كسی نیستم كه این سوال را پرسیده باشد گفت “بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی كه به آن می نگری” همان جمله تكراری دوره دبیرستان! چه كسی باورش می شد كه توی بهشت شداد كسی این را حفظ باشد، البته ارم با دنیای ما پیوندهایی دارد كه هیچگاه نمی شود نادیده شان گرفت، همان نگهبان دم در به من گفت كه ارم هر چه كه از طلا داخلش یافت می شد را دویست سال پیش دو دستی تقدیم كرد به انسان های فضایی و در قبالش یكی از ورژن های اصلی تكلونوژی آدم فضایی ها را خریداری كرد، البته می گفت در آن زمان ما از لحاظ شعور سیاسی در حد پایینی بودیم به خاطر همین هم آدم فضایی ها قبل از فروختن نسخه اصلی علمشان ابتدا یك پك كامل علوم كهكشانی را به ما فروختند تا كار دستشان ندهیم.

راستش هنوز نیامده ام دلم برای آن بالا تنگ شده، دلم می خواهد بروم كله پزی توی خیابان اصلی شهر كجمان یك دل سیر مغز و چشم گوسفند با كمی تلیت آبدار توی دلم خالی كنم و چنان باد گلویم را نثار اطرافیان كنم كه فریاد ماشاء الله شان سراسر غرورم كند، آخر می دانی اینجا بیشتر غذاهای چینی و هندی رواج دارد و دلیلش هم تعداد انسان های فاضلی است كه به جهان تقدیم كرده اند و حالا حالا ها اینجا هستند، البته نا گفته نماند انگار گزینش برای ارم كمی عجیب است، آخر این چه بهشتی است كه هم مهاتما گاندی در آن زندگی می كند و هم آقا محمد خان قاجار، شاید این هم یكی از آن قوانین علوم كهكشانی آپ دیت شده است، و یا شاید هم جز اولین قوانین شداد باشد، نه آن كه منسوخ شده پس همان قوانین كهكشانی این اجازه را می دهد. چون می گویند شداد در هنگام ساخت ارم منشوری شبیه به منشور حقوق بشر كوروش ساخته با این تفاوت كه اندازه اش چهارصد برابر منشور كوروش است، ولی امروزه این قانون منسوخ شده و به جایش از همان علوم كهكشانی آپ دیت شده استفاده می كنند.

فرار از خيابان هفتم…

Moon-14

پرونده ام را هم گذاشتند توی كمدی در سازمان ملل

شب، ‌اعصاب همه به هم ریخته بود،‌ قرار بود كوله بارمان را جمع كنیم برويم به بهشت شداد چون قضیه رفتن به  خیابان پنجم شمالی به خاطر نژاد پرستی های مارك بی كس منتفی شده بود، یعنی یك روز پس از انتشار مطلب در وبلاگ، جامعه حقوق بشر گفت كه دیگر حق ندارم كه پایم را توی اروپا بگذارم چون در این آشفته بازار تبلیغ بر علیه غرب كرده ام، یعنی قضیه منتفی شد و پرونده ام را هم گذاشتند توی كمدی در سازمان ملل متحد تا برای همیشه یادشان باشد.

وقتی كوچكتر بودم، نه! شاید این درست تر است،  وقتی كه كوچك بودم هر شب پدر قصه ای برایم تعریف می كرد كه در میانشان بهشت شداد و غیر واقعی بودن سلیمان برایم از همه جالب تر بودند، البته دید من هم كمی فرق داشت یعنی اگر پدر می گفت “سلیمان روی فرش پرنده اش سوار شد…” هیچ گاه به پدر نمی گفتم كه “براساس چه منطقی آن فرش پرنده بود؟” یا مثلا نمی گفتم “تو خودت مطمئنی كه این داستان واقعی است یا فقط شنیده ای؟” ولي سوال هایی كه در آن زمان می پرسيدم شاید این گونه بودند “آیا سلیمان فرش های دیگری هم داشت؟”‌ شما كه نمی دانید چه حالی می دهد این جور چیز ها، درست شبیه به این می ماند كه هوا سرد باشد بعد كاسه ای انار نمك زده را بیاوری بگذاری روی بخاری كه تا حالا سرد بوده و بعد دمای بخاری را به آخرین حدش برسانی،‌ معلوم است كه چه می شود اولش در آن دما حسابی سردت می شود و كم كم دمای تو و بخاری به توافق می رسند كه گاهی بخاری را عضوی از بدن خود به حساب می آوری، این خوب نبود؟

بگذارید این یكی را امتحان كنیم،‌ فرض كنید توی ماموریتی در قطب جنوب هستید و 10 كیلومتر با مركز فاصله دارید،‌ شما دارید آخرین نفس هایتان را می كشید و آرزو می كنید كاش الان توی مركز نشسته بودید در حالی كه دورت را یك پتو كشیده اند،‌ با قاشق سوپ را توی دهنت می گذارند و آن طرف هم تلویزیون برنامه آشپزی در منطقه خطر را پخش می كند و برف هم آرام آرام از كنار پنجره به پایین می ریزد. حال همه این ها را در آن لحظه ای كه قرار بود جانتان در برود را در نظر بگیرید و ببینید پس از این كه چشم هایتان را می بندید درست توی مركز ظاهر می شود! این می تواند اتفاق بیفتد اگر درست دو دقیقه بعد از بی هوشی شما گروه امداد به كمكتان بیاید و شما را ببرد توی مركز و تمام آن اتفاقات را برایتان رقم بزند!

library,books,surreal,architecture,photography,trees,abandoned,nature-fe516a316ba4da27c0d9824b88d5ec8b_m

سنگ ریزی به شیشه خانه شان زدم

می خواستم بگویم،‌این دست از احساسات درست در زمانی كه قرار بود بروم به بهشت شداد جلوی چشمم آمد،‌ خانه مان در خیابان هفتم طی این مدت برای خودش عضوی از خانواده شده بود كه خودمان هم نمی دانستیم. برای همین هم پدر وقتی چمدان آخر را به من داد گفت “دیدی چه بلایی آخرش بر سرمان آوردی؟” گفتم “پدر توی فكرش نرو خیالتان راحت تا عمر داریم یاران محمد دورت می چرخند پدر جان!” پدر اخم هايش را دوباره توي هم كرد و گفت “محمد كجا بود مگر به بهشت واقعی می روی؟ شداد نرفت توی آنجا ما برویم! خدا عاقبت ما را به خیر كند…”  البته توی فكرم در خیال رابطه ای با فرشتگان بودم،‌ احتمالا اگر در بهشت شداد قرار گذاشته باشند كه فرشته ای بگذارند، سوپر مدل های بابلی را آنجا جمع كرده اند و خدا می داند تا الان چه نسل تیكه ای ازشان سربرآورده باشد!

قبل از آن كه خانه را ترك كنیم،‌ در غیاب پدر پیش دخترك رفتم، سنگ ریزی به شیشه خانه شان زدم و بعد از تلاش دومم پنجره را باز كرد، ماجرا را برایش گفتم، كاغذ پاره ای از جیبم بیرون كشیدم و آدرس بهشت شداد را دادم و گفتم “آنجا فقط تو را كم دارد ای بی بیه من! و پس از آن بوسه داغش دیگر ندانستم كه چطور تا بهشت شداد رسیدیم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »