از بچگی یاد گرفته بود که هرگاه رعد و برق بزند فردایش برود قارچها را از توی جنگل جمع کند. پدرش گفته بود هر وقت رعد و برق می زند قارچها یکی یکی سرشان را بیرون میکشند، با آن که میدانست انواع قارچهای سمی هم وجود دارند ولی هیچگاه نشنیده بود کسی از اطرافیاناش از خوردن قارچ بیافتد بمیرد، برای همین هم در قارچ خوردن وسواس داشت، قبل از خواباش قارچها را میخورد و وقتی پتو را روی سرش میکشید دعای شبانهاش را کمی شمردهتر میخواند.
اما به نظر مادرم پدر یک احمق بود که نمیتوانست قارچهای سمی را از انواع دیگر تشخیص دهد و میگفت اگر قبل از آن که پتو را روی سرش بکشد بیافتد بمیرد برای بیمارستان بردناش حتی قدمی بر نخواهد داشت، البته که دروغ بود، مادر هیچگاه جرات ِ این را نداشت که وقتی کسی بیافتد بمیرد روی سرش بیاستد و مردناش را نگاه کند. ترساش همانند خواهرم بود وقتی که قبل از او از اتاق خارج می شدم و چراغ را خاموش می کردم و در ِ اتاق را محکم میگرفتم که بیرون نیاید، برای همین بود که خواهرم از روحها متنفر بود چون کلید ِ برق ِ اتاق، خارج از اتاق قرار داشت و وقتی که من در ِ اتاق را میبستم و بعد چراغ را خاموش میکردم روحها توی تاریکی میآمدند و اذتاش می کردند.
برای مادر، پدر یک احمق ِ شکم پرست بود که قارچها را از هم نمیشناخت، ولی هیچگاه در کودکی جرات آن را نداشتهام این را به پدر بگویم، او فرمانروای بینظیر ذهن من بود، او پدر بود، برخلاف گفتهء مادر او باهوش بود، او میتوانست قبل از آنکه دروغ بگویم بفهمد که میخواهم دروغ بگویم، اما آن روز که دروغ گفتم و او نفهمید او دیگر آن همه نبود و آن روز بود که فهمیدم انسانهای باهوش اصلا باهوش نیستند فقط میدانند که قبل از آنکه اتفاقی قرار است بیافتند چه نتیجهای به بار میآید فقط یک روز یکی از این باهوشها که می خواسته خودش را بگیرد فکر میکند که همانند من پیامبر شده است و میگوید که هوش پیامدی ذاتی است و از آن به بعد مردم میگویند که هوش ذاتی است انگار مردم منتظر ِ یک قارچاند تا در کنارش رشد کنند. قارچهای سمی، قارچهای سمی…





چرا اون کارو با خواهرت میکردی دیوونه..
این آخرش خیلی عمیق بود، دو سه بار خوندمش تا فهمیدم…
انسانهای باهوش اصلا باهوش نیستند فقط میدانند که قبل از آنکه اتفاقی قرار است بیافتند چه نتیجهای به بار میآید………………………..
واين نوشته هايت بعضي وقتها مرا مي ترساند،قارچ هاي سمي…
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است ؟
آپم…
کجایی مهدی ِ سالهای سرد؟ خوبی؟
چه اسم قشنگی داره وبلاگت
هنوز که غایبی!!!
ما هر روزه در کنار قارچ های سمی رشد می کنیم،
بزرگ و بزرگ تر می شویم،
آنگاه روزی می رسد که رعد و برق می زند و قارچ ها ما را می چینند…
به رقصم آر باز ، آمدم…
ولی من دیگه منتظر قارچ سمی نیستم…