من دیدم وقتی که قرار بود ببرند بیندازندش توی تیمارستان چطور به پدر فحش می داد، چطور به مادر التماس می کرد که روح ِ زنانه اش را شیفتهء مظلومانه های خودش کند. من دیدم وقتی که از ماشین پیاده می شد دیگر نه فحش می داد نه به مادر التماس می کرد فقط داشت به آخرین چیزهایی که از پنجره ماشین می دید نگاه می کرد درست مثل اینکه دختر مورد علاقه ات را شوهر دهند، درست مثل اینکه خداوند از تو قطع امید کرده و دارند می برند توی جهنم بیندازندات تو دیگر هیچ امیدی نداری به جز آنکه آخرین گل های اطراف ِ کاخ ِ خداوند را ببینی و به این فکر کنی که آخرین گل های زندگی ات را می بینی مطلقا آخرین اش را پس جوری آن گل را می بینی که هرگز ندیده ای و آنگاه سکوت می کنی درست مثل ِ دایی ِ دیوانه ام که داشت به آخرین چیزهایی که می دید نگاه می کرد.
برای ملاقات های بعدی چندبار به دیدنش رفتیم، من برایش سیگارهای اصلی به اضافهء یک سیگار ِ برگ می خریدم و هر بار که سیگار ِ برگ را اولین بار به دستش می گرفت می ترسید که چیزی به غیر از سیگار به دستش داده باشم، انگار هر بار زمانی را یادش می آمد که از ما قطع امید کرده بود برای همین هم با کراهت به مادر نگاه می کرد چند بار درخواست کرد وقتی که مادر جوابش را نداد اشک توی چشم هایش جمع شد بعد توی چشم مادر هم جمع شد و پدر هم یک سیب دیگر برایش پوست کند.
جای کابل روی گردن اش بود مادر از یکی از پرستاران شنیده بود که وقتی سیگار به دستش نرسیده یک تکه کابل برداشته و آن بلا را سر ِ خودش آورده بعد مادر گردن ِ پرستار را گرفته بود و توی صورت اش تف کرده بود که این کارش باعث شد یک ساعت دیرتر دایی ِ دیوانه ام را برای ملاقات بیاورند و به نظر ِ پدر، مادر هیچگاه به عاقبت ِ کارش فکر نمی کند از آن روز بود که من کافر شدم، چون فکر می کردم خب اگر قرار است دایی ِ دیوانه ام را روزی از تیمارستان به خاطر ِ وضع ِ بدش به خانه بازگردانند پس روزی هم خداوند همه مان را از جهنم بیرون می آورد و این که خداوند می گوید کار ِ خوب کنید همه اش برای این است که نمی خواهد یک روز توی جهنم کسی به روی فرشتگان اش تف کند و تنها این است و تنها این است.
————————————————-
پ.ن: در تمام لحظاتی که از کار فارغ می شوم لحظه ای ناب می یابم که همواره پر است از خاطرات ِ قرمز، سیاه، سفید و وبلاگی تان که شما روزنامه فروش هایی هستید که در جایی از ذهن ام خانه کرده اید و روزنامه های تان را به دست ِ همهء درون ام می دهید و این خاطراتی ایست که هر بار یکی از درون ام بازگو می کند و این شما اید که در درون ام فریاد می زنید و چه چیز فراتر از احساس ِ با هم بودن می تواند امید به جهان را زنده کند.





دردِ سیگار.
اين بخش، خاص بود خيلي:
[...] رست مثل اینکه خداوند از تو قطع امید کرده و دارند می برند توی جهنم بیندازندات تو دیگر هیچ امیدی نداری به جز آنکه آخرین گل های اطراف ِ کاخ ِ خداوند را ببینی و به این فکر کنی که آخرین گل های زندگی ات را می بینی مطلقا آخرین اش را پس جوری آن گل را می بینی که هرگز ندیده ای [...]
نمی خوام فکر کنم که آخرین باره می خونمت!
منم اینطور فکر نمی کنم نگران نباش من از این دنیا دست نمی کشم.
جالب بود.
بسی زیبا بود
In haro negah nadar., Bepoushounesh.
خوشحال بودم یا نه؟ نمیدونم!
فقط میدونم یک نفر دیگه به امیدوارهایی که میشناسم اضافه شد و نمیدونم حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی در هر صورت متونت رو میخونم
در ضمن دایی منم دیوانه بود ولی انگار نبود