مدت ها چیزی در درون مرا آزار می داد که گاه معنای آنرا در آزادی احساس جسته ام و گاه معنایش را در آزادی عقل، شاید این پست را بتوان یک داستان ِ کوتاه ِ کوتاه نامید اما به هر حال حجم آن بقدری نبود که در صفحات وبلاگ خوش جلوه کند و نیز این قالب شکنی مرا بیشتر آزاد می کرد تا خطوطی را با آرامش بنویسم برای آنان که همواره فکرشان مرا در رویایم شاد می سازد. این پست تقدیم به وبلاگ دوست دارم سرما بخورم برای تمام لحظات ِ نابی که در قهوه تلخ، شکلات و انسانی آزاد جلوه می نامید.
ناخونک بزنید :
«…گلخانهء پدر توی عصرانه ها وقتی که تازه خورشید غروب می کرد دیگر بوی ساقه های گل سرخ در میان اش پراکنده نمی شد و صبح ها اصلا بو نمی داد اصلا قبل از طلوع خورشید وقتی که بیدار می شدم بوی شمعدانی های پیر ِ زن ِ ارمنی ِ خانهء بغلی بینی ام را نمی زد، و به این فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند، حتی اگر ارمنی ها خوب بودند و مادر هزاران بار می گفت که ارمنی ها خوبند هرگز به آن فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند نه برای آنکه خوب نیستند ارمنی ها خوبند برای آن که ارمنی ها وقتی که خانواده هایشان را کشتار کردند و شروع به مهاجرت کردند فکر کردند که هیچ چیز در جهان به بدی کسانی نیست که خانواده هایشان را کشتار کرده و برای این بود که اصلا مهاجرت کردند، و به هر شهر که رسیدند اگر در حقشان بدی شد آن بدی برایشان ناچیز جلوه کرد و بیشتر خوبی ها را دیدند و برای این است که ارمنی ها خوبند. برای این بود که من نمی فهمیدم که ارمنی ها خوبند چون آنها شانس آورده بودند که کشتار شده بودند تا خوب شوند و صبح ها فقط به این فکر می کردم و نه این که شمعدانی پیر ِ زن ارمنی چه بویی می دهد…»
قالب فایل :pdf
حجم : 69 کیلوبایت
دانلود : هم آغوشی با ایشتار





انديشه هاي نابي داري دوست من. سبك نگارش اين داستان، مرا به ياد دو داستان انداخت:
«سكوت پرهياهو»ي بهومیل هرابال،
«عقايد يك دلقك»ِ هاینریش بل…
گاهي برخي انسان ها را كه مي خوانم، دوست دارم جمجمه شان را بشكافم و به داخلش بروم و انديشه هايشان را همچون يك فيلم سينمايي سياه و سفيد تماشا كنم.
داستانت مي طلبد تا زماني مفصل بنشينيم و درباره اش صحبت كنيم، در قالب كامنت كاري از دستم بر نمي آيد برايت. ايده هايي دارم.
=================
[…] این سکوت می توانسته در میانِ قطرات آبی باشد که از دوش آب سرد بر سرم ریخته[…]
[…] در حالی که به کنج خروجی آب نگاه می کردم و روی کف حمام نشسته بودم و آب
سرد روی سرم می ریخت من همهء تجربیات ام را تنها نظاره گر بودم […]
[…] و این ظهور گیج کننده ترین کابوسی ایست که ما آن را معنای جهان نامیده ایم و آن زندگی است […]
[…] زندگی چیست به جز روشی که برای به اثبات رساندن آن تنها فریبی در پس فریبی باید در کامش ریخت تا شعله ور شود؟ […]
[…] برای این بود که من نمی فهمیدم که ارمنی ها خوبند چون آنها شانس آورده بودند که کشتار شده بودند تا خوب شوند و صبح ها فقط به این فکر میکردم و نه این که شمعدانی پیر زن ارمنی چه بویی می دهد.[…]
[…] آنگاه که انسان ها فکر می کنند آرامش یافته اند آرامش را از یاد می برند […]
===============
ممنون مرد.
فایل رو دانلود کردم. بت گفته بودم تو فوق العاده ای؟ گفته بودم..
فایل رو گرفتم اما الان وقت خوندش اونو ندارم و سر وقت با حوصله میخونمش. فکر هم میکنم باید جالب باشه.
به هر حال ممنون
ممنون برای گوش کردنم.
بوی گل فرستادیم
چقدر دلم واسه این کلبه تنگ شده بود.این روزها با این آشفته بازار اینترنتی نمی دانم اگر یکباره همگیمان را فیلتر کنند آنوقت خفقان های ما از کدام فضای مجازی و یا غیر مجازی شاید هم بدون مجاز یا مُجازسرک می کشد…
این خلسه ی ناب و مالیخولیای توامان با نوستالژیکت را دوست دارم.دیوانه جملات متفاوتت هستم مثل این:بوی شمعدانی های پیر ِ زن ِ ارمنی ِ خانهء بغلی بینی ام را نمی زد…
متفاوت بودن یعنی تو…
حس غریبی برام داشت شاید به قول شبنم متفاوت بود .
علائم حیاتی لطفا!نگرانتم رفیق!:-(
سلام
دوست دارم باهاتون تبادل لینک داشته باشم
لطفا خبر بدین
مرسی
http://www.michican.wordpress.com
هی پسر،
انگار بعد از همآغوشی با ایشنار عاشق هم شدی!
کجایی پس؟
شمعدانی پیر ِ زن ارمنی …….
من زیاد آشنایتی ندارم با اینجا اما چه چیزی تو را از گذاشتن متن فایل پی دی اف در همین بلاگ منع می کند؟
شاید یک بار برای صبحانه گلخانه ی پدر را باید بویید.
سر فرصت فایل پی در اف را هم میخوانم برای خودم
بعد از خواندن فایل:
امیدوارم وقتی نرسه که این فایل….. اوه راستی فایل پی در اف رو که نمیشه آتیش زد. بگذریم
بعضی از تشبیه هات خیلی نشست به دلم. مثل اون سوهان
موفق باشی