Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

21 July, 2010 04:01

من به داشبور این وبلاگ دسترسی ندارم، پست قبلی ام یک پست از طریق ایمیل
نافرجام بود که هنوز هم شکل احمقانه اش مرا آزار می دهد، از این پس در
وبلاگ زیر مطالبم را به روز می کنم، اینجا رسما تعطیل است.

http://coldyearss.blogspot.com

مارمولک title

می خواستم ننویسم، چون هوا گرم بود می خواستم ننویسم، از وقتی که دیگر
سرما فشار نمی آورد به سختی می نویسم، سه روز پیش یا شاید هم هفتهء قبل
بود یک مارمولک را دیدم که از وسط سوراخ اتاقم که به یک قصر می رسد بیرون
آمد و برای چند لحظه روی دیوار بی حرکت ماند، پای جلویی اش را بالا برد و
انگار که خشکش زده باشد همانجا متوقف شد. بعد به نظرم آمد که حرکت تندی
کرد و یکی از آن حشره هایی را که پدر هم اسمش را نمی دانست را بلعید و دوباره داخل سوراخ رفت.

بی شک این را روزی یک جا خواهم نوشت برای آن که مردم هرگاه که مارمولک
ها را می بینند دیگر به این فکر نکنند که یک قرص سیانور دارد دورشان چرخ
می خورد. برای این که باید به گسترش علم بشر کمک کرد تنها برای همین.

مدت ها چیزی در درون مرا آزار می داد که گاه معنای آنرا در آزادی احساس جسته ام و گاه معنایش را در آزادی عقل، شاید این پست را بتوان یک داستان ِ کوتاه ِ کوتاه نامید اما به هر حال حجم آن بقدری نبود که در صفحات وبلاگ خوش جلوه کند و نیز این قالب شکنی مرا بیشتر آزاد می کرد تا خطوطی را با آرامش بنویسم برای آنان که همواره فکرشان مرا در رویایم شاد می سازد. این پست تقدیم به وبلاگ دوست دارم سرما بخورم برای تمام لحظات ِ نابی که در قهوه تلخ، شکلات و انسانی آزاد جلوه می نامید.

ناخونک بزنید :

«…گلخانهء پدر توی عصرانه ها وقتی که تازه خورشید غروب می کرد دیگر بوی ساقه های گل سرخ در میان اش پراکنده نمی شد و صبح ها اصلا بو نمی داد اصلا قبل از طلوع خورشید وقتی که بیدار می شدم بوی شمعدانی های پیر ِ زن ِ ارمنی ِ خانهء بغلی بینی ام را نمی زد، و به این فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند، حتی اگر ارمنی ها خوب بودند و مادر هزاران بار می گفت که ارمنی ها خوبند هرگز به آن فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند نه برای آنکه خوب نیستند ارمنی ها خوبند برای آن که ارمنی ها وقتی که خانواده هایشان را کشتار کردند و شروع به مهاجرت کردند فکر کردند که هیچ چیز در جهان به بدی کسانی نیست که خانواده هایشان را کشتار کرده و برای این بود که اصلا مهاجرت کردند، و به هر شهر که رسیدند اگر در حقشان بدی شد آن بدی برایشان ناچیز جلوه کرد و بیشتر خوبی ها را دیدند و برای این است که ارمنی ها خوبند. برای این بود که من نمی فهمیدم که ارمنی ها خوبند چون آنها شانس آورده بودند که کشتار شده بودند تا خوب شوند و صبح ها فقط به این فکر می کردم و نه این که شمعدانی پیر ِ زن ارمنی چه بویی می دهد…»

قالب فایل :pdf

حجم : 69 کیلوبایت

دانلود : هم آغوشی با ایشتار

فرشته ها

من دیدم وقتی که قرار بود ببرند بیندازندش توی تیمارستان چطور به پدر فحش می داد، چطور به مادر التماس می کرد که روح ِ زنانه اش را شیفتهء مظلومانه های خودش کند. من دیدم وقتی که از ماشین پیاده می شد دیگر نه فحش می داد نه به مادر التماس می کرد فقط داشت به آخرین چیزهایی که از پنجره ماشین می دید نگاه می کرد درست مثل اینکه دختر مورد علاقه ات را شوهر دهند، درست مثل اینکه خداوند از تو قطع امید کرده و دارند می برند توی جهنم بیندازندات تو دیگر هیچ امیدی نداری به جز آنکه آخرین گل های اطراف ِ کاخ ِ خداوند را ببینی و به این فکر کنی که آخرین گل های زندگی ات را می بینی مطلقا آخرین اش را پس جوری آن گل را می بینی که هرگز ندیده ای و آنگاه سکوت می کنی درست مثل ِ دایی ِ دیوانه ام که داشت به آخرین چیزهایی که می دید نگاه می کرد.

برای ملاقات های بعدی چندبار به دیدنش رفتیم، من برایش سیگارهای اصلی به اضافهء یک سیگار ِ برگ می خریدم و هر بار که سیگار ِ برگ را اولین بار به دستش می گرفت می ترسید که چیزی به غیر از سیگار به دستش داده باشم، انگار هر بار زمانی را یادش می آمد که از ما قطع امید کرده بود برای همین هم با کراهت به مادر نگاه می کرد چند بار درخواست کرد وقتی که مادر جوابش را نداد اشک توی چشم هایش جمع شد بعد توی چشم مادر هم جمع شد و پدر هم یک سیب دیگر برایش پوست کند.

جای کابل روی گردن اش بود مادر از یکی از پرستاران شنیده بود که وقتی سیگار به دستش نرسیده یک تکه کابل برداشته و آن بلا را سر ِ خودش آورده بعد مادر گردن ِ پرستار را گرفته بود و توی صورت اش تف کرده بود که این کارش باعث شد یک ساعت دیرتر دایی ِ دیوانه ام را برای ملاقات بیاورند و به نظر ِ پدر، مادر هیچگاه به عاقبت ِ کارش فکر نمی کند از آن روز بود که من کافر شدم، چون فکر می کردم خب اگر قرار است دایی ِ دیوانه ام را روزی از تیمارستان به خاطر ِ وضع ِ بدش به خانه بازگردانند پس روزی هم خداوند همه مان را از جهنم بیرون می آورد و این که خداوند می گوید کار ِ خوب کنید همه اش برای این است که نمی خواهد یک روز توی جهنم کسی به روی فرشتگان اش تف کند و تنها این است و تنها این است.

————————————————-
پ.ن: در تمام لحظاتی که از کار فارغ می شوم لحظه ای ناب می یابم که همواره پر است از خاطرات ِ قرمز، سیاه، سفید و وبلاگی تان که شما روزنامه فروش هایی هستید که در جایی از ذهن ام خانه کرده اید و روزنامه های تان را به دست ِ همهء درون ام می دهید و این خاطراتی ایست که هر بار یکی از درون ام بازگو می کند و این شما اید که در درون ام فریاد می زنید و چه چیز فراتر از احساس ِ با هم بودن می تواند امید به جهان را زنده کند.

قارچ‌ها

از بچگی یاد گرفته بود که هرگاه رعد و برق بزند فردایش برود قارچ‌ها را از توی جنگل جمع کند. پدرش گفته بود هر وقت رعد و برق می زند قارچ‌ها یکی یکی سرشان را بیرون می‌کشند، با آن که می‌دانست انواع قارچ‌های سمی هم وجود دارند ولی هیچگاه نشنیده بود کسی از اطرافیان‌اش از خوردن قارچ بیافتد بمیرد، برای همین هم در قارچ خوردن‌ وسواس داشت، قبل‌ از خواب‌اش قارچ‌ها را می‌خورد و وقتی پتو را روی سرش می‌کشید دعای شبانه‌اش را کمی شمرده‌تر می‌خواند.

اما به نظر مادرم پدر یک احمق بود که نمی‌توانست قارچ‌های سمی را از انواع دیگر تشخیص دهد و می‌گفت اگر قبل از آن که پتو را روی سرش بکشد بیافتد بمیرد برای بیمارستان بردن‌اش حتی قدمی بر نخواهد داشت، البته که دروغ بود، مادر هیچگاه جرات ِ این را نداشت که وقتی کسی بیافتد بمیرد روی سرش بیاستد و مردن‌اش را نگاه کند. ترس‌اش همانند خواهرم بود وقتی که قبل از او از اتاق خارج می شدم و چراغ را خاموش می کردم و در ِ اتاق را محکم می‌گرفتم که بیرون نیاید، برای همین بود که خواهرم از روح‌ها متنفر بود چون کلید ِ برق ِ اتاق، خارج از اتاق قرار داشت و وقتی که من در ِ اتاق را می‌بستم و بعد چراغ را خاموش می‌کردم روح‌ها توی تاریکی می‌آمدند و اذت‌اش می کردند.

برای مادر، پدر یک احمق ِ شکم پرست بود که قارچ‌ها را از هم نمی‌شناخت، ولی هیچگاه در کودکی جرات آن را نداشته‌ام این را به پدر بگویم، او فرمانروای بی‌نظیر ذهن من بود، او پدر بود، برخلاف گفتهء مادر او باهوش بود، او می‌توانست قبل از آنکه دروغ بگویم بفهمد که می‌خواهم دروغ بگویم، اما آن روز که دروغ گفتم و او نفهمید او دیگر آن همه نبود و آن روز بود که فهمیدم انسان‌های باهوش اصلا باهوش نیستند فقط می‌دانند که قبل از آنکه اتفاقی قرار است بیافتند چه نتیجه‌ای به بار می‌آید فقط یک روز یکی از این باهوش‌ها که می خواسته خودش را بگیرد فکر می‌کند که همانند من پیامبر شده است و می‌گوید که هوش پیامدی ذاتی است و از آن به بعد مردم می‌گویند که هوش ذاتی است انگار مردم منتظر ِ یک قارچ‌اند تا در کنارش رشد کنند. قارچ‌های سمی، قارچ‌های سمی…

فاحشه‌ها

تمام زندگی مرا ریسمانی‌ست که ابتدا و انتهای آن را خداوندی دو گره بسته و مرا در میان ِ آن رها ساخته تا آزاد میان ِ ریسمان به اسارتی که در گذشته و آینده برایم مهیا ساخته بیاندیشم، نمی دانم ابتدای آن را آسمان بود یا زمین یا آنچه که در میان‌شان پراکنید یا شاید هم ابتدای آن آسمان بود و بعد زمین و مرا در میان‌شان پراکنده گرداند اما بعد به سرش زد و جدا ساخت، تا ندانم و پراکنده ساخت تا از زن فراری باشم و در کوه برای شوق ِ میعادش گریه کنم و من برای ندانستن ِ دانستن خداوند را مقصر می‌دانم و از آن پس بود که برای یافتن تمام رازها خداوند را در میان کوه تنها ‌گذاشتم و بدنبال آنان که پراکنده ساخته گشتم.

از آن روی خداوند را مقصر می‌دانم که گفته‌اند او جهانی را به صلیب می‌کشد که عیسی یش آرزوهای خیرخواه من است و حال این آرزوها از آن جهت خیرخواه می‌شوند که در روح ِ تمام‌شان خدایی بزرگتر نشسته است و لبخند می‌زند، پس یا آنان که خداوند را توصیف کرده‌اند دروغ می گویند یا خداوندی وجود ندارد.

آنگاه که رو در روی خداوند کفر گفتم کوچک شدم، آنقدر کوچک  که خداوند مرا به زمین راند و کم کم اطرفیانم به من آموختند در جهانی زندگی می کنم که دنیای آن روزم را پستان‌های زنی می‌سازد که مادر نام دارد و من باید آن را به دندان بکشم، نمیدانم تا چه وقت برای دانستن ِ ندانستن در این چرخهٔ بی‌گریز هر بار باید پستان ِ مادری را به دندان بکشم که خداوند با تمام بزرگی‌اش برایم ساخته

کلاغ‌ها

من از کودکی پیامبر زاده شدم، این را به دوست ِ پدرم که رعد و برق توی دشت سیاه‌اش کرد هم گفته بودم، آن روز گردوها را با چوب دانه دانه برایم می‌انداخت و دانه دانه گردو‌ها توی دستم تند می‌شدند و آنقدر دستم تند شد که مالیدم‌شان به برگ ِ درخت انجیر، پشت دستم خارید بعد گردنم شروع به خارش کرد و من به دوست ِ پدرم که رعد و برق توی دشت سیاه‌اش کرده بود گفتم که هیچکس ِ دیگر همانند من پیامبر نیست.

بوی درخت گردو با یکی از آن درخت‌های پنج انگشتی که بوی پشت لب بالایی ام را می‌داد با هم آمیخته شده بود و آن رعد و برق خوردهء پیر یکی از آن گردوها را که کلاغ‌ها می‌برند از آسمان پرت‌اش می کنند پایین را نشانم داد و نشانم داد همه اش را خالی کرده بودند آنقدر گردویی که کلاغی داخل‌اش را خالی کرده بود برایم جالب به نظر رسید که احساس کردم که صورت  خداوند درست یک جایی روی پوست‌های در هم شکسته گردو و میان حرف‌های پیرمرد قرار دارد، و بعد حرف‌های پیرمرد هم رفتند نشستند روی پوست‌های گردو.

امروز وسوسه‌ای کودکانه همانند جک از لوبیای سحر آمیزام بالا می‌رفت، تازه فهمیدم به باغی که شانزده سال ِ پیش پیرمرد گردوهای کلاغ خورده را نشانم داده رسیده ام، پیرمرد چند سال  بعد رعد و برق توی سرش زد و من هم شنیدم که دیگر پیرمرد نبود. ولی باغ همچنان عالی به نظر می‌رسید هنوز پر باغ بود از گردوهایی که روی آنها هم صورت خداوند بود و هم پیرمرد که داشت برایم گردوها را دانه دانه با چوب می‌انداخت و می‌شنید که من پیامبر زاده شده‌ام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.